ای کاش! هیچگاه سر بر بالین سرد احساست نمی گذاشتم و قصه های پاییزی نگاهت را نمی خواندم. دلواپس زخم دل واپسیهایت نمی شدم و کبوتر سپید نوازش هایم را به اسمان بی خیال تو تو نمی فرستادم
ای کاش! هیچگاه کاسه ی لبریز صداقتم را در سفره ی خشک و خالی نگاهت نمی گذاشتم و سادگی ام را ارزانی مهربانی های پوشالیت نمی کردم هیچگاه شاعر غزل های سنگین چشمانت نمی شدم و دوبیتی های سرما زده ی تو را مرور نمی کردم .چقدر بهار، را برای تو خواستم؛ اما.....تو نامهربان تر از ان بودی که بدانی برایت چه کردم و من چقدر دیر فهمیدم که ورق رنگ و رو رفته ی اندیشه هایت کاهی کاهی است اما.....با این همه دوستت دارم

گفتم شاید ندیدنت از خاطرت دورم کنه
دیدم ندیدنت فقط می تونه که کورم کنه
گفتم صداتو نشنوم شاید که از یادم بری
دیدم تو گوشام جز صدات نیستش صدای دیگری
ندیدن و نشنیدنت عشقتو از یادم نبرد
فقط دونستم بی تو دل پرپر شد و گم شد و مرد
بعد از تو باغ و سبزه ها حتی یه غنچه گل نداد
همش میگفتم با خودم نکنه بمیرم و نیاد
این روزا محتاج توام من نمی گم دلم میگه
فردا اگه مردم نیا چه فایده نوش دارو دیگه
|
+| نوشته شده توسط
دیبا در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385
|